تبليغاتX
چه درونم تنهاست...

چه درونم تنهاست...
لینک دوستان

وقتی آدم پشت یه میز تو یه اداره میشینه و هر روز از اول صبح تا پایان وقت اداری رو کار میکنه فکر میکنه یه روز بیکاری براش آخر دنیاست و همه چی تموم میشه...

وقتی همون آدم همه ی تایم زندگیش دست خودش میاد و واسه خودش میشه خونه دار، تموم دنیاش میشه خونه و برنامه هاش...

و بالاخره...تجربه ی دوم من هم تموم شد و برگشتم به کار...

راستش تو این مدت اونقدر که دیگران فکر میکردند سختم نبود...ینی اصلا سختم نبود! ولی هر چیزی زمان خودش رو داره و زمان خونه موندن من هم تموم شد...

دلم برای خیلی چیزای این دوران تنگ میشه...واسه خیلی کارایی که دیگه حالاحالا ها نمیتونم انجامش بدم...

در عوض یه عالمه خاطره ی خوب صف کشیدن و منتظرن تا من تجربشون کنم.

محیط کار جدید رو دوست دارم...کار سختش با اون حجم زیادش...همکارایی که تازه تازه دارم باهاشون آشنا میشم و از همه مهمتر مدیری که تو همون برخورد اول کلی جذبم کرد.

امید است تا آخر همینطور بمانند!!!


دوستای گلم...فقط خواستم بگم این روزا کمرنگترم...دوستتون دارم و به یادتونم

بووووووووووووووس

[ سه شنبه 1391/02/26 ] [ 18:48 ] [ خانم خانما ]

عشق ینی وقتی روز زن برسه و با همسرت توافق کنی کادو نگیره و اونم قبول کنه...ولی وقتی از خونه ی مادرش راه می افتیم سمت خونه بگه انگار یه چیزی تو صندوق صدا میده...میره و با یه دسته گل و یه کادوی خوشگل برمیگرده.

عشق ینی یه کارت کوچیک که روش با دست خط خودش نوشته...از دلش...از دلٍ پاکش.

این روزها قدر زندگی رو یه جور دیگه میدونم!

از روزی که اون خانم رو دیدم...همون خانم که میگفت از وقتی مشکوک به س ر ط ا ن شدم بیشتر عاشق شوهرم و بچه هام شدم...منم از همون روز یه جور دیگه زندگی رو میبینم.

این روزها...زندگی برام رنگ و روی دیگه ای داره...با این شغل جدید!!! با این محیط جدید!!!


[ یکشنبه 1391/02/24 ] [ 18:42 ] [ خانم خانما ]
باورم نمیشد یه روز آرزوم باشه که وقتی چشمامو میبندم خواب نبینم!

شاید خنده دار باشه ولی خستم کرده...

کسایی رو که سالهاست ندیدم، کسایی که هر روز میبینمشون،جاهایی که هیچ وقت نرفتم، جاهایی که رفتم و دیدم...همه و همه از لحظه ای که چشامو میبندم از جلو چشام رژه میره تاااااااا وقتی چشامو باز کنم.

تو اینهمه خواب عجیب و غریب، چند تاشون هستن که هر شب باهامن...یکیشون ج ن گه! که از بس خوایش رو دیدم برام عادی شده!

یکی خواب تعقیب و گریزه...که اکثرا من دارم از دست پ ل ی س فرار میکنم!

بقیه هم چیزای دیگه!

یه جوری هم خواب میبینم که وقتی بیدار میشم خسته ی خستم از بس کارای مختلف انجام دادم از سر شب تا صب...فک کننننننننننننننن

دیگه ببین کار به کجا رسیده که به همسری میگم تو رو خدا منو ببر دکتر.والا شاید یه قرصی چیزی بده دیگه خواب نبینم! بدبختی همه رو هم یادم میمونه با جزئیات!!!

خوددرمانی هم تا حد زیادی کردمااااااااا اما نتیجه نداده...مثلا شبا شام نخوردم، شیر خوردم، آهنگ ملایم گوش دادم، جای خوابمو عوض کردم، ... ولی انگار نه انگار!

************

همسری بهتره خدا رو شکر...

مرسی از احوالپرس هاتون دوستای مهربونمممممممممم

دو روزه میره سر کار.هنوز گرفتگیش از بین نرفته ولی همین که بهتر شده خیلی خوشحالیم.

امروز هم جاری جان زنگ زد برای احوالپرسی..آخر احوالپرسی هم حرفا رسید به نی نی بدبخت ما، که هر کی از راه میرسه لنگ اون کوچولو رو هم میکشه وسط صحبت!

باورم نمیشد یه روزی بگه تو بیار ما بزرگ میکنیم...فکر کنم زیادی سرش خلوت شده!

*************

هر وقت اهنگ ه یا هو ی گو گ ووووو ش رو میشنوم دلم میگیره...دوست ندارم پیر شه و لباس پیرزنا رو بپوشه و از رفتن بخونه!

با اینکه زیاد دوستش نداشتم ولی حس خوبی بهم نمیده این سنگین بودنش.برنامه ی تولدش رو که میدیدم بیشتر دلم میگرفت...خدایی سوخت!

[ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 18:29 ] [ خانم خانما ]
سلام سلام!

میگم چه بده عادت داشته باشی آخر هفته ها مهمونی باشی و اینور اونور...اونوقت وقتی نتونی خیلی بهت فشار میاد :دی

پنجشنبه شب بود که دیدیم نمیتونیم جایی بریم حوصلمون هم خیلی سر رفته بود، یه قلیون چاق کردیم و دوتایی نشستیم به قلیون کشیدن.همسری که نمیتونست زیادبشینه وسطاش دراز میکشید و این امر خطیر رو به من میسپرد..خلاصه اونقدر کشیدم که از چشام هم دود می اومد بیرون!

جمعه هم دختر عمو جان اومدن عیادت ولی اونقدر کم نشستن که دلمون بدتر هوایی شد!

دیروز هم که ماشین رو آگهی کرده بودیم و اونقدر تلفن جواب دادیم تو سکوت هم صدای زنگ موبایل میشنیدیم!
همسر هم 3 تا آمپول داشت که وقتی زد دیگه هیچی نفهمید.نمیدونم چرا اینقدر باد کرده بود بچم..سرشو میذاشت رو بالش میرفت...دوباه باید میرفت ماشین نشون میداد.آخرش هم نخریدن هنوز!

عصر هم خواهری اومد پیشمون تنها نباشیم.مامان برام پ ا چ ه گوس فند خریده، بار گذاشتم. شب هم که دوستامون اومدن عیادت...

*********

خیلی چیزا میخواستم بنویسم ولی یادم نمیاد.فعلا همینا باشه تا بعد!

[ یکشنبه 1391/02/17 ] [ 14:30 ] [ خانم خانما ]
در آشپزخونه رو باز گذاشتم تا بوی بارون رو بیشتر حس کنم.

اصلا یکی از دلایلم واسه دوست داشتن این خونه همین آشپزخونه و ویوشه...هر چند شاید به نظر هر کسی نیاد اما من خیلی دوستش دارم.

همین که هر وقت دلم بگیره یه نگاه به زمین فوتبال روبروی خونمون بندازم و تو سبزی منظرش، تلخی لحظم رو فراموش کنم برام یه دنیاس...گاهی هم یاد حرف یه دوست خوب می افتم که میگفت بعد از ظهرا چای خوردن روی این میز میچسبه!

میدونم الانه که باید برم ببندمش چون سرما نباید به گنجیشکم بخوره...

بعد از اون سرم یه لیتری و 5 تا ویتامین داخلش و اون آمپول عضلانی که بعداز ظهر زده حالش یه جوری شده.
میگه فشارم بالاس، ولی وقتی فشارش رو میگیرم خوبه...از همون موقع هم که از تزریقات اومد خوابید...دلم یه جوری میشه وقتی میبینمش...

دیشبم مامانم اینا و مامانش اینا اومدن عیادت...طفلی اصلا نمیتونست بشینه ولی نمیدونم چی شد که یهو پاشد نشست و گفت خوب شدم.

منم دیدم مامان باباها چشمشون خورده به هم یاد همه ی تعریفی هاشون افتادن پاشدم شام گذاشتم و نگهشون داشتم...بعد از شام هم از مامانا خواستم یه ت خ م    م ر غ واسه همسری بشکنن...اسما رو تا جایی که یادم بود گفتم و مادرشوهری هم علامت زد و سعی کرد بشکنه که هر چی تلاش کرد بی فایده بود و نشد که نشد...ینی این ت خ م مر غ شده بود یه تیکه سنگ!

آخرش هم زدن به لبه ی کاسه و ریختن با آب بره...حالا نمیدونم این ینی چی!

این شد که به قول مامانم تاریخی ترین عیادت تاریخ رقم خورد...

همسری هم به نظر خوب بود و بعد از رفتن مهمونا نشست پای لب تاب و منم از تو آشپزخونه با تعجب نگاش میکردم.

صبح هم پاشد دنبال کاری رفت و بعدشم که اومد رفتیم سرم زد ولی به نظرم اصلا خوب نیست!سعی میکنه نشون نده ولی از نشستن و پاشدنش معلومه.

شنبه هم یه سری آمپول داره...تا آخر هفته که بره عکس بندازه

**********

دکتری که دفعه ی دوم رفت همون دکتریه که پدرشوهر رو به خاطر پاش و بابام رو به خاطر ضعف عمومی، و دوست همسری رو به خاطر کمر درد برده بودیم پیشش. نمیدونم کجاییه که فارسی رو درست حرف نمیزنه ولی دکتر اورژانسه و تشخیص و درمانش حرف نداره...

یه چیزایی ازش دیدیم و شنیدیم که همه ی راه دورش رو به جون میخریم و تو مواقع سخت میریم پیشش...

یادم باشه سر فرصت بگم چی کارا میکنه.

[ پنجشنبه 1391/02/14 ] [ 20:10 ] [ خانم خانما ]
درباره وبلاگ

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصرِهِم
لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ
و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَالَمین

بیا برای یکدیگر بنویسیم...من برای تو ، تو برای من.
تمام قلمهای دنیا را میخواهم!
من برای تو از کوه ها مینویسم، کوه هایی که سربلند از عشق تو اند و تو برای من از ابرها بنویس، ابرهایی که دلتنگ لحظه ی رسیدنند.
من برای تو از گلها مینویسم، گلهایی که شرمسار عطرتو اند و تو برای من از نور بنویس، نوری که از حضور تو در وجود من است.
من برای تو از رسیدن ها مینویسم و تو برای من... از عشق...
امکانات وب

آمار سایت

جاوا اسكریپت